عکل
نویسه گردانی:
ʽKL
عکل . [ ع َ ] (ع مص ) به اندازه گرفتن . (از منتهی الارب ). || مشتبه ودشوار گردیدن بر کسی کار. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || به رای خود دریافتن . (از منتهی الارب ). به رای خویش گفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (ازاقرب الموارد). || به گمان گفتن . (از منتهی الارب ). حدس زدن . (از اقرب الموارد). || فراهم آوردن . (از منتهی الارب ). جمع کردن چیزی را پس از متفرق بودن آن . (از اقرب الموارد). || راندن ، یا سخت راندن شتر را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بستن زانوی شتر، و یا بازو بستن هر دو دست شتر را. (از منتهی الارب ). یک پای شتر بستن . (تاج المصادر بیهقی ). «رسغ»؛ دست شتر را با ریسمان به بازوی او بستن ، و چنین ریسمانی را «عکال » گویند. (از اقرب الموارد). || بازداشتن و بند نمودن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || بازگردانیدن . (از منتهی الارب ). || برزمین زدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || رخت بر هم نهادن . (از منتهی الارب ). چیدن کالا بر همدیگر. (از اقرب الموارد). کالا بر هم نهادن . (تاج المصادر بیهقی ). || مردن . || کوشش کردن در کار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
واژه های همانند
۲۲ مورد، زمان جستجو: ۰.۰۸ ثانیه
آکل المرار. [ ک ِ لُل ْ م ُ ] (اِخ ) لقب حارث بن عمروبن حجر الکندی ، هیجدهمین از ملوک مَعد، جدّ امروءالقیس شاعر معروف .
حجر آکل المرار. [ ح ِ رِ ک ِ لُل ْ م ِ ] (اِخ ) ابن عمروبن معاویةبن ثوربن مرثع. گویند آنگاه که در نجد آشفتگی و هرج و مرج پیدا آمد مردم آنجا ...