اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

کو

نویسه گردانی: KW
کو. (موصول + ضمیر) ۞ مخفف که او. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). که او. که وی . (فرهنگ فارسی معین ) :
راهی کو راست است بگزین ای دوست
دورشو از راه بی کرانه و ترفنج .

رودکی .


خشم آمدش و هم آنگه گفت ویک
خواست کو را برکند از دیده کیک .

رودکی (احوال و اشعار ص 1088).


رودکی چنگ برگرفت و نواخت
باده انداز کو سرود انداخت .

رودکی .


پنداشت همی حاسد کوبازنیاید
بازآمد تا هر شفکی ژاژ نخاید.

رودکی .


دلی کو پر از زوغ هجران بود
ورا وصل معشوق درمان بود.

بوشکور.


نفرین کنم ز درد فعال زمانه را
کو داد کبر و مرتبت این کو نشانه را.

شاکر بخاری .


کسی کو را تو بینی درد سرفه
بفرمایش تو آب دوغ و خرفه .

طیان (از لغت فرس اسدی ).


از آن کردار کو مردم رباید
عقاب تیز نرباید خشین سار.

دقیقی .


به دادار کو این جهان آفرید
سپهر و دد و دام و جان آفرید.

فردوسی .


به ایرانیان گفت رستم کجاست
که گویند کو روز جنگ اژدهاست .

فردوسی .


پسر کو ز راه پدر بگذرد
دلیرش ز پشت پدر نشمرد.

فردوسی .


چو مرغ دانا کو گیرد از حباری سر
به گرد دنب نگردد بترسد از پیخال .

زینبی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 319).


که حسد هست دشمن ریمن
کیست کو نیست دشمن دشمن .

عنصری .


جهانداری که هرگه کو برآرد تیغ هندی را
زبانی را به دوزخ در به پیچد ساق بر ساقش .

منوچهری .


گفتم که ارمنی است مگرخواجه بوالعمید
کو نان گندمین نخورد جز که سنگله .

بوذر (از لغت فرس ).


هر آن کو زاغ باشد رهنمایش
به گورستان بود پیوسته جایش .

(ویس و رامین ).


نه جایی تهی گفتن از وی رواست
نه دیدار کردن توان کو کجاست .

اسدی .


هر آن کو به نیکی نهان و آشکار
دهد پند و او خود بود زشت کار
چو شمعی بود کو کم و بیش را
دهد نورو سوزد تن خویش را.

اسدی .


هر آن کو مهیا بود دولتی را
اگر او نجوید بجویدش دولت .

مظفر کوبانی دبیر ملکشاه .


ای فلک زودگرد وای بر آن
کو به تو ای فتنه جوی مفتون شد.

ناصرخسرو.


جز بدی نارد درخت جهل چیزی برگ و بار
برکنش زود از دلت زان پیش کو بالا کند.

ناصرخسرو.


بند کو برنهد تو تاج شمر
ور پلاست دهد دواج شمر.

سنائی .


آن چنان مهر کو کند پیوند
مادران را کجاست بر فرزند.

سنائی .


پس زبانی که راز مطلق گفت
بود حلاج کو اناالحق گفت .

سنائی .


این است همان درگه کو را ز شهان بودی
دیلم ملک بابل هندو شه ترکستان .

خاقانی .


بسا فرزانه را کو شیرزاده ست
فریب خاکیان بر باد داده ست .

نظامی .


یکی عذر است کو در پادشاهی
صفت دارد ز درگاه الهی .

نظامی .


خیز و رها کن کمر گل ز دست
کو کمر خویش به خون تو بست .

نظامی .


هر کو به غذی مغز شتر خورده نباشد
آلت زپی شیشه زدودن تبر آرد؟

اثیرالدین اخسیکتی .


هرکو نریخت خون ونشد جان شکر چو باز
بر دستگاه پایه ٔ سلطان نمی رسد.

جمال الدین اصفهانی .


هر کو چو روزگار ره غدر می رود
از روزگار هم بستاند سزای خویش .

کمال الدین اصفهانی .


عهد کردند آن همه کو سرور است
هم در این ره پیشرو هم رهبر است .

عطار (منطق الطیر).


هرکه او از خلق کلی مرده نیست
مرده او کو محرم این پرده نیست .

عطار (منطق الطیر).


دوستی دیگر گزین این بار تو
کو نمیرد هم نمیری زار تو.

عطار (منطق الطیر).


خوش بود پیغامهای کردگار
کو ز سر تا پای باشد پایدار.

مولوی .


از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خودپنداشت صاحب دلق را.

مولوی .


گفت پیغمبر که هرکو سر نهفت
زود گردد با مراد خویش جفت .

مولوی .


در درد سرم زین دل سوداپیشه
کو را نبود بجز تمنا پیشه .

عبید زاکانی .


زین گونه که این شمع روان می سوزد
گویی ز فراق دوستان می سوزد
گر گریه کنیم هر دو با هم شاید
کورا و مرا رشته ٔ جان می سوزد.

عبید زاکانی .


دلی کو عاشق رویت نباشد
همیشه غرق در خون جگر باد.

حافظ.


در ازل هرکو به فیض دولت ارزانی بود
تا ابدجام مرادش همدم جانی بود.

حافظ.


گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید.

حافظ.


دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز مکر ۞ آنان که در تدبیر درمانند درمانند.

حافظ.


- هر آنکو ؛ هر آنکه او. و رجوع به هر آنکو شود.
- هرکو ؛ هر که او. (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به هرکو شود.
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۱۴ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۱ ثانیه
کو. [ ک َ / ک ُ] (ص ) زیرک و عاقل . (برهان ). زیرک و خردمند. (آنندراج ). زیرک و خردمند و با وقوف و هوشیار. (ناظم الاطباء). زیرک و هوشیار. (فرهنگ...
کو. (اِ) راه فراخ و بزرگ را گویند که شاهراه باشد. (برهان ). شاهراه . (ناظم الاطباء). || کوی . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). مخفف کوی...
کو. (ق ، ادات پرسش ) کجاست ؟ (فرهنگ فارسی معین ). در چه جاست ؟ اَین َ. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). پهلوی ، کو ۞ (=کجا). اوستایی ، کو. فرق می...
کو. [ ک َوو ] (ع اِ) روزن خانه . کوة [ ک َوْ وَ / ک ُوْ وَ ]. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). و این مذکر است . فیقال...
جبل کو. [ ج َ ب َ ل ِ ] (اِخ ) نام کوهی است که در چهارفرسنگی بلخ قرار دارد. رجوع به سرزمینهای خلافت شرقی ، ترجمه ٔ محمود عرفان ص 446 شود.
کبک کو. [ ک َ ک ِ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) دراج . (فهرست مخزن الادویه ). || مخفف کبک کوه . کبک دری . کرک ِ کوه .
کوء. [ ک َوْءْ ] (ع مص ) ترسیدن و بددل شدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
فج کو. [ ف َ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان نوق شهرستان رفسنجان که در 65 هزارگزی شمال باختری رفسنجان و 5 هزارگزی خاور راه مالرو رفسنجان ...
پله کو. [ پ َ ل َ / ل ِ ] (ص مرکب ) ۞ پله کوب . نیم کوب . پیله کوب .- پله کوپ کردن ؛نیم کوب کردن . نیم کوفته کردن . کبیده کردن . جشن . بلغور ...
« قبلی صفحه ۱ از ۲ ۲ بعدی »
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.