اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

یوغ

نویسه گردانی: YWḠ
یوغ . (اِ) یغ. آن چوبی بود که بر گردن گاو نهند یعنی بندوق . (لغت فرس اسدی ). چوبی که بر گردن گاو زراعت و گاو گردون گذارند. (ناظم الاطباء) (برهان ) (از انجمن آرا). چوبی که بر گردن گاو قلبه نهند. به هندی جو نامند. (از آنندراج ). چوبی است که برزیگران بر گاو بندند به وقت زمین شکافتن . (فرهنگ اوبهی ). سَمیق . اُرْعُوّة. ربقه . جُغْ در تداول جنوب خراسان :
همی گفت با او گزاف و دروغ
مگر کاندر آرد سرش را به یوغ .

ابوشکور بلخی .


ور ایدون که پیش تو گویم دروغ
دروغ اندرآرد سرم را به یوغ .

ابوشکور بلخی .


چنانکه بینی ۞ تاول نکرده کار هگرز
به چوب رام شودیوغ را نهد گردن .

اورمزدی .


تو را گردن دربسته به یوغ
وگرنه نروی راست با سپار.

لبیبی .


ای آدمی به صورت جسم و به دل ستور
بر گردن تو یوغ من است و سپار هم .

ناصرخسرو.


ای همه قول تو نفاق و دروغ
پیش دنیا تو گردن اندر یوغ .

سنایی .


چو یکی گاو سروزن شده ای
جسته از یوغ و ز آماج و سپنج .

سوزنی .


به پیش کوهه ٔ زین برنهاده ایر چو یوغ
سوار گشته بدان مرکبان رهوارم .

سوزنی .


آفتاب و مه چو دو گاو سیاه
یوغ بر گردن ببیندشان الاه .

مولوی .


گاو گر یوغی نگیرد می زنند
هیچ گاوی کو نپرد شد نژند؟

مولوی .


صبح ؛ یوغ آماج . سَمیق ؛ چوب یوغ که بر گردن گاو نشیند. (منتهی الارب ).
- یوغ بندگی ؛ کنایه است از قبول اطاعت و عبودیت . (یادداشت مؤلف ).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۲ مورد، زمان جستجو: ۰.۰۸ ثانیه
یوغ . (اِخ ) (اصطلاح نجوم ) نام سعد بلع یکی از منازل قمر به لغت سغد و خوارزم . (از آثارالباقیه ص 240).
واژه «یوغ» (چوبی که بر گردن گاو یا حیوانات بارکش می‌گذارند تا خیش یا گاری را بکشند) یکی از کهن‌ترین و اصیل‌ترین واژگان مشترک در میان زبان‌های هندواروپ...
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.