اجازه ویرایش برای همه اعضا

حج

نویسه گردانی: ḤJ

دلخوش از آنیم که حج می رویم
غافل از آنیم که کج می رویم

کعبه به دیدار خدا می رویم
او که همین جاست؛ کجا می رویم؟

حج به خدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب

واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۳۳ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۴ ثانیه
حج کننده . [ ح َ ک ُ ن َ دَ / دِ ] (نف مرکب ) حاج . گزارنده ٔ حج : اول میقاتی که حج کننده از این راه احرام گیرد این دیه است . (تاریخ قم ...
حج خریدن . [ ح َ خ َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از ثواب حج بدست آوردن . || کسی را در برابر مزدی برای انجام اعمال حج اجیر کردن . رجوع به حجه...
حج افراد. [ ح َج ْ ج ِ اِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) یکی از سه نوع حج که حج تمتع و حج قران و حج افراد است . رجوع به کتب فقیهه ٔ شیعه و رج...
حج مبرور. [ ح َج ْ ج ِ م َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) حج مقبول . (منتهی الارب ). که در آن شبهه نباشد.
حج مقبول . [ ح َ ج ج ِ م َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) حج که پذیرفته ٔ درگاه خدا باشد.
حج میقاتی . [ ح َج ْ ج ِ ] (ترکیب وصفی ،اِ مرکب ) نوعی از حج فروشی . رجوع به حجه فروش شود.
حج گزاردن . [ ح َ گ ُ دَ ](مص مرکب ) موافاة. (منتهی الارب ). اجرای اعمال حج .
حج بالنیابة. [ ح َج ْ ج ِ بِن ْ ب َ ] (اِ مرکب ) انجام مراسم حج بجای دیگری . رجوع به حج و حجه فروش شود.
هج . [ هََ ] (ص ) راست بود یعنی به پای کرده . (لغت فرس ص 74). راست و افراخته شده . (ناظم الاطباء). راست و ایستاده مانند ستون . (رشیدی ) (انج...
هج . [ هََ ] (ع اِ صوت ) کلمه ای است که بدان سگ را زجر کنند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). زجر للکلب . (اقرب الموارد). کلمه ای اس...
« قبلی ۱ ۲ صفحه ۳ از ۴ ۴ بعدی »
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.