اجازه ویرایش برای همه اعضا

بیا

نویسه گردانی: BYA
بیا. فعل امر از آمدن. موافقت، همراهی/عنایت/التفات/تفقد/توجه/ملاحظه کن. گاه با اشاره انگشت سبابه به سمت شخصِ آمر و گوینده ادا شود. فرهنگ فارسی معین
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۱۶ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۶ ثانیه
بیا. [ ب َ ] (ص ، اِ) پر باشد که نقیض خالی است . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). پر. ضدخالی . (رشیدی ). پر. نقیض خالی . (ناظم الاطباء). || در...
رو بیا. [ رَ / رُو ] (فعل امر) در لهجه ٔ شوشتر، رَو بیَو گویند. امر به رفتن و آمدن . || (اِمص مرکب ) قسمی از دوختن که دو پارچه را به هم دو...
جنتی بیا. [ ج َن ْ ن َ ] (اِخ ) از شاعران لطیف طبع نخشبست که در خدمت علاءالملک شرف الدین امیرک بسر میبرده و چند قصیده در مدح او پرداخته . تر...
ای کسی که هفتاد ساله شدی مگر در خواب بودی که هفتاد سال عمر به باد دادی! بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت؟ همه برگ بودن همی ساخت...
بیع در لغت به معنای خرید و فروش و داد و ستد است [1] و در اصطلاح فقهی: ایجاب و قبولی است که بر نقل ملک در مقابل عوض معلوم و متعین دلالت کند.[2] تعریف د...
بیع. [ ب َ ] (ع مص ) بیعة. مبیع.خریدن و فروختن (از اضداد). (از منتهی الارب ). پرداخت ثمن و دریافت مثمن یا بعکس (از اضدادست ). (از اقرب الموار...
بیع. [ ی َ ] (ع اِ) ج ِ بیعة. (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). رجوع به بیعة شود.
بیع. [ ب َی ْ ی ِ ] (ع ص ، اِ) فروشنده و خرنده و بهاکننده . ج ، بِیَعاء، ابیعاء. (منتهی الارب ). خریدار. خرنده . المتبایعان . || بیع و بیوع ؛ نی...
کج بیع. [ ک َ ب َ ] (ص مرکب ) کج معامله . (آنندراج ). آنکه در خرید و فروش راه خطارود. || بد رفتار. (فرهنگ فارسی معین ).
بیع دادن . [ ب َ / ب ِ دَ ] (مص مرکب ) بهایا بیعانه دادن . (بهار عجم ) (آنندراج ) : رو بسوی عالم بالا نهادمشتریش نقد روان بیع داد.وحید قزوینی .
صفحه ۱ از ۲ ۲
نظرهای کاربران
تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید