کآب
نویسه گردانی:
KʼAB
کآب. (موصول+آب). مخفف که+آب. گاه در رسم خط فارسی «که» موصول در ترکیب با اسم به صورت کاف تنها درمی آید و با کلمه ٔ پس از خود ترکیب می شود. باغبان هَمچو نَسیمَم ز دَر خویش مَران کآب ِ گُلزارِ تو از اَشکِ چو گُلنارِ من است. حافظ.
واژه های همانند
۵۲ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۶ ثانیه
کاب . (اِ) پیاله ای است دراز هشت پهلو. || لاف . || گاو. (ناظم الاطباء).
کاب . (انگلیسی ، اِ) ۞ نوعی از درشکه ٔ یک اسبه که دو چرخ دارد. نخست در انگلستان آن را ساخته اند. محل نشستن راننده در عقب درشکه در جائی ب...
کاب . (اِخ ) شهری وسط است (از روم ) [ آسیای صغیر ] و هوایش سرد است واز اقلیم پنجم است . حقوق دیوانیش بیست و دو هزار و صد دینار است . (نزهةالق...
کاب . (اِخ ) ۞ ریچارد. وی یکی از نسخه های وندیداد را که جرج بوچیر (یا باوچر) ۞ از پارسیان هند در سال 1718 م . به دست آورد، در سال 1723 به...
کاب . [ ب ُ ] (اِخ ) سانسکریت کاویه ۞ . یکی از مننترات ۞ بنات النعش در نزد هندوان . (تحقیق ماللهند ج 1 ص 198).
مکعب، کعب ( تازی شده ی کاب) و همچنین قاب که گویش دیگری از کاب است.
کاب ( تازی شده ی کاب) ، مکعب، و همچنین قاب که گویش دیگری از کاب است.
کعب . [ ک َ ] (اِخ ) ابوالحارث مولی عثمان بن عفان تابعی بود. (یادداشت مؤلف ).
کعب . [ ک َ ] (اِخ ) ابن مامة رجوع به کعب مامه شود.
کعب . [ ک َ ] (اِخ ) ابن مالک انصاری مکنی به ابوعبداﷲ و بقولی عبدالرحمن صحابی بود. رجوع به تاریخ الخلفاء ص 36 و 98 و110 و 137 و عیون الاخب...