اجازه ویرایش برای همه اعضا

واست

نویسه گردانی: WʼST
واست. [سَ]. (حرف اضافه+ضمیر تو). واسه تو= برای تو، بهر تو. یه روزی رفتم که رفتم رو واست خونده بودم اون زمونم بخدا تو کار دل مونده بودم. شیدا و مسعود جاهد. واسه . [ س ِ ] (حرف اضافه) در تداول عوام (تهرانی) برای، بهرِ. (یادداشت مؤلف).
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۲۶ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۱ ثانیه
واسط. [ س ِ ] (ع ص ) نشیننده در میان قوم . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || آن که برای ازدواج خواستگاری میکند و میانجی برای خواستگار...
واسط. [ س ِ ] (اِخ ) شهری بزرگ است به عراق و به دو نیمه است و دجله به میان وی همی رود بر وی جسری است و اندر هر دو نیمه منبر است و بن...
واسط. [ س ِ ] (اِخ ) دهی به خابور. (منتهی الارب ). دهی است به خابور نزدیک قرقیسا. (از معجم البلدان ).
واسط. [ س ِ ] (اِخ ) شهری در اندلس و از آن شهر است ابوعمرو احمدبن ثابت . (منتهی الارب ). شهرکی است به اندلس از اعمال قیره . (معجم البلدان ...
واسط. [ س ِ ] (اِخ ) دهی به بلخ که محمدبن محمدبن ابراهیم و بشیربن میمون محدث از آنجا هستند. (منتهی الارب ). دهی است مشهور به بلخ که مح...
واسط. [ س ِ ] (اِخ ) منزلی است میان عدنیه و صفراء. (منتهی الارب ).
واسط. [ س ِ ] (اِخ ) دهی به یمن . (منتهی الارب ). موضعی است به یمن در سواحل زبید نزدیک عنبره و علی بن مهدی که بر یمن استیلا یافت از آنج...
واسط. [ س ِ ] (اِخ ) دهی به حلب و نزدیک آن دهی است دیگر که آن را کوفه نامند. (منتهی الارب ). دهی است به حلب نزدیک بزاعة و نزد آنان مشه...
واسط. [ س ِ ] (اِخ ) دهی است به فرج از نواحی موصل بین مرق و عین الرصد یا بین مرق و مجاهدیه . (معجم البلدان ).
واسط. [ س ِ ] (اِخ ) موضعی است مر بنی تمیم را. (منتهی الارب ). عمرانی گوید مواضعی است در بلاد بنی تمیم . و در بیت ذوالرمه آمده است . (از معج...
« قبلی صفحه ۱ از ۳ ۲ ۳ بعدی »
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.