اجازه ویرایش برای همه اعضا

شخ شاخ

نویسه گردانی: ŠḴ ŠAḴ
شَخ. مخفف شاخ اعم از شاخ گاو و شاخ درخت . (برهان ). || (ص ) شق . در تداول عامه صورتی از شق است . راست . آخته قامت . کشیده بالا: شق و رق ؛ راست و کشیده . - خود را شخ گرفتن ؛ خدنگ و راست به حرکت درآمدن از تکبر. سر و گردن و بدن کشیده و آخته داشتن از کبر : رطوبت از دل او برده است خشکی زهد وگرنه بهر چه زاهد گرفته خود را شخ. مولانابنایی. استاد دهخدا. لغت نامه ایشان. /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// سرو. [ س ُ ] (اِ) اوستا «سرو» ۞ (شاخ جانور). هرن گوید: در اوستا «سروا» ۞ (چنگال ، شاخ )، پهلوی «سروب »، «سروو» ۞ ، بلوچی «سرونب ، سوروم » ۞ (سم )، «سرون » ۞ که «سروبن » ۞ نوشته میشود در پهلوی بمعنی شاخی (سرویین ) است . و رجوع کنید به سرون . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مطلق شاخ را گویند خواه شاخ گاو باشد خواه شاخ گاومیش و شاخ گوسفند و امثال آن . (برهان ). مطلق شاخ حیوان و پاره ٔ شاخ حیوان و غیره که برای دفع نظر به گلوی اطفال آویزند. (غیاث ) : و اندر وی ددگان و گوزنان بسیارند و از این کوه سرو گوزن افتد بسیار. (حدود العالم ). که خر شد که خواهد ز گاوان سرو بیکبار گم کرد گوش از دو سو. فردوسی . سروهاش چون آبنوسی فرسپ چو خشم آورد بگذراند ز اسپ . فردوسی .
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۱ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۱ ثانیه
شخشاخ . [ ش َ ] (ع ص ) یقال : انه لشخشاخ بالبول ؛ یعنی بلندکننده و دوراندازنده ٔ کمیز است . (منتهی الارب ).
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.