چکار چکاو چکوک قبره چکاوک کاکل زری
نویسه گردانی:
CKAR CKWK QBRH CKAWK
«چکاوک»، «چکوک»، «قبره» و «چکار» همگی نامهای یک پرنده (Skylark) هستند که به خوشآوازی معروف است. این پرنده در فارسی سره به «کاکلزری» یا «تیرهبند» نیز معروف است. طبق خبرگزاری حوزه و واژه یاب، این پرنده بهدلیل آوازخوانی در آسمان و گاهی در شب (در انواع خاصی از مرغابی) در ادبیات و فرهنگ فارسی جایگاه ویژهای دارد. چکاوک (قبره): مشهورترین نام این پرنده کوچک خوشآواز است که روی زمین لانه میسازد. چکوک: شکل دیگری از همین واژه است. چکار (یا چکاو): گویشهای محلی یا نامهای دیگر این پرنده (و گاهی نوعی مرغابی در برخی منابع لغت) است. ویژگیها: این پرنده بهدلیل آواز زیبایش در شعر فارسی نماد صبح و نویدبخش است و در روایات دینی (به نقل از امام رضا ع) به خوشرفتاری با آن توصیه شده است. چکاوکčakāvak معنی ۱. (زیستشناسی) پرندهای کوچک و خوشآواز شبیه گنجشک با تاج کوچکی بر روی سر؛ چرز؛ مانوک؛ مانورک؛ جل؛ جلک؛ ژوله؛ هوژه؛ خجو؛ خاکخسپه: ◻︎ هر چکاوک را رسته ز بر سر کلهی / زاغ با راغ گرفته به یکی کنج پناه (منوچهری: ۱۸۹). ۲. (موسیقی) گوشهای در دستگاه همایون: ◻︎ زده به بزم تو رامشگران به دولت تو / گهی چکاوک و گه راهوی و گهی قالوس (منوچهری: ۲۱۲). چکاو. [ چ َ ] (اِ) چکاوک بود. (فرهنگ اسدی ). مرغی است چند گنجشکی و بر سر خوجی دارد و بانگی زند خوش و تازیش قبره است . (فرهنگ اسدی حاشیه ٔ ص 409). چکاوک بود و چکوک نیز گویند و به تازی قبره گویند. (فرهنگ اسدی حاشیه ٔ ص 409). همان چکاوک و چکوک است که به تازی قبره گویند، آن مرغی باشد که آواز لطیف کند. (از فرهنگ اسدی چ اقبال حاشیه ٔ ص 258 ذیل لغت چکوک ).پرنده ای است اندکی از گنجشک بزرگتر و خوش آواز هم می شود و او را به عربی ابوالملیح خوانند . (برهان ). نام جانوری است پرنده که از گنجشک اندک بزرگتر و خوش آوازتر بود و آن را جَل نیز گویند و به تازی قبره و ابوالملیح خوانند و در عراق آن را هوزه نامند. (جهانگیری ). نام مرغی است از گنجشک بزرگتر و تاج برسر دارد و آن را به عربی ابوالملیح و قبره میگویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). مرغی است از گنجشک اندک بزرگتر و خوش آواز بود و به هندی چندول گویند و تاج بر سر دارد و در عراق هوزه و به تازی قبره و ابوالملیح گویند. (رشیدی ). مرادف چکاوک و چکاوه . (از جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از رشیدی ). چکاوک و ابوالملیح . (ناظم الاطباء). کاکلی . صِفِرد. قنبره : چو خورشید برزد سر از برج گاو ز هامون برآمد خروش چکاو. فردوسی . چنین گفت باگیو جنگی تژاو که تو چون عقابی و من چون چکاو. فردوسی . بدانسان که شاهین رباید چکاو ربود آن گرانمایه تاج تژاو. فردوسی . وقت سحرگه چکاو خوش بزند در تکاو ساعتکی گنج گاو ساعتکی گنج باد. منوچهری . کی تواند که همچو ماغ چکاو بزند غوطه در میانه ٔ آو. سنایی (از انجمن آرا). و رجوع به چکاوک و چکاوه و چغوک و چکوک و قبره و ابوالملیح شود. || چغانه را نیز گویند و آن چوبی باشد که میان بشکافند و چند جلاجل بر آن نصب کنند و سر آوازه خوانان بدان اصول نگاهدارند. (برهان ). چغانه را نامند. (جهانگیری ). به معنی چغانه نیز آورده اند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (رشیدی ). یک نوع سازی که چغانه نیز گویند. (ناظم الاطباء). و رجوع به چغان و چغانه شود. || نام نغمه ای است از موسیقی که آن را نوای چکاوک نیز خوانند. (برهان ) (جهانگیری ) (رشیدی ) (ناظم الاطباء). نام نوایی از موسیقی . (انجمن آرا) (آنندراج ). نغمه و پرده و آهنگی از موسیقی . و رجوع به چغان و چغانه و چکاوک شود. || نوعی از مرغابی هم هست که آن را سرخاب میگویند. (برهان ). نوعی از مرغابی و سرخاب . (ناظم الاطباء). و رجوع به چکاوک شود.
واژه های همانند
هیچ واژه ای همانند واژه مورد نظر شما پیدا نشد.