اجازه ویرایش برای همه اعضا

گونه رنگ لون

نویسه گردانی: GWNH RNG LWN
گونه. رنگ و لون . (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ شعوری ) (بهار عجم ) (السامی فی الاسامی ) (آنندراج ). آرنگ . فام . گون : سنمار گفت اگر بدانستمی که تو حق بشناسی و رنج من ضایع نکنی بنایی کردمی که با آفتاب به هر گونه بودی ، اگر آفتاب سرخ بودی وی سرخ بودی و اگر آفتاب زرد بودی و چون ماه برآمدی هم بر گونه ٔ ماه شدی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). مأمون چهل و هفت سال داشت که بمرد و بیست و پنج سال و پنج ماه خلیفه بود و او را به لقب ابوالعباس گفتندی و مردی بود به گونه اسمر میانه بالا. (ترجمه طبری بلعمی ). و آن آب انگور که اندر کاسه بود و گونه نگردانیده بود. و نه مزه گرفته بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). یک قحف خون بچه ٔ تاکم فرست از آنک هم بوی مشک دارد و هم گونه ٔ عقیق . عماره . همان گونه ٔ آب را تیره دید پرستنده را دیدگان خیره دید. فردوسی . گروهی چون هندوان ، شبها را گونه دهند، و بگویند، شبی سیاه ، و شبی کبود، و شبی زرد. (التفهیم بیرونی ). ز گرد معرکه چترش گرفته گونه ٔ لؤلؤ ز خون دشمنان تیغش گرفته گونه ٔ مرجان . فرخی . بسا کسا که به دینار بخشش تو برد ز دل غم وز دو رخسار گونه ٔ دینار. فرخی . نه هر که شاعر باشد به مدح او برسد نه هر که گونه سیه دارد او بود عنبر. عنصری . رخسارکتان گونه ٔ دینار گرفته زهدانکتان بچه ٔ بسیار گرفته . منوچهری . رخم به گونه ٔ خیری شده ست ز انده و غم دل از تکلف بسیار خیره گشت و دژم . خسروانی . به گونه رویشان چون دوده کردی که و مه را به ننگ آلوده کردی . (ویس و رامین ). روغن قسط... گونه ٔ روی نیکو کند. (الابنیه عن حقائق الادویة). نمتک و بسد نزدیکشان یکی باشد از آنکه هردو به گونه شبیه یکدیگرند. قریعالدهر. از سر و رویم فلک به آب شب و روز پاک فروشست بوی و گونه ٔ سنبل . ناصرخسرو. ور گشت شمیره گلبن زرد داده ست به سیب گونه ٔ وشم . ناصرخسرو. درحال رسول از غش درآمده ، فاطمه را دید گونه ٔ روی گردیده . (قصص الانبیاءص 243). فاطمه را گونه بگردید و گریه بر وی غالب شد.(قصص الانبیاء ص 236). شراب ... گونه ٔ رو سرخ کند. (نوروزنامه ). هر زمانش ز دیده گونه دهیم گاه ضراب و گاه قلابم . مختار غزنوی . گونه از روی او بگشت . (تاریخ بخارا). یک جرعه از او بریز در جیحون تا گونه ٔ گل دهیم جیحون را. ادیب صابر. مردی از جهودان به نزدیک امیرالمؤمنین علی (ع ) بیامد و گفت یا امیرالمؤمنین خدای ما جل جلاله که بود و چگونه بود. گونه ٔ روی امیرالمؤمنین علی (ع ) بگشت . (اسرارالتوحید ص 206). زرد است روی آزم و خوش ذوق خاطرم چون زعفران که گونه به حلوا برافکند. خاقانی . گر گونه ٔ غمگنان ندارم زان نیست که هستم از تو خرم . خاقانی . چون عقیق و بسد و لعل و زبرجد، رنگ و گونه گرفته . (سندبادنامه ص 164). چو چوب عنابم گر چین گرفت روی همه گرفت اشکم در دیده گونه ٔ عناب . مولوی . بسکه به رخهای زرد گونه ٔ گل داد شیشه ٔ می بست دست رنگ رزان را. طالب آملی (از بهار عجم ). لَون ؛ گونه ٔ چون زردی و سرخی و مانند آن . (منتهی الارب ). - گونه دادن ؛ رنگ دادن . رنگ بخشیدن : روزی چو تازه دخترکی باشد رخساره گونه داده به غنجاره . ناصرخسرو.
واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
هیچ واژه ای همانند واژه مورد نظر شما پیدا نشد.
نظرهای کاربران
نظرات ابراز شده‌ی کاربران، بیانگر عقیده خود آن‌ها است و لزوماً مورد تأیید پارسی ویکی نیست.
برای نظر دادن ابتدا باید به سیستم وارد شوید. برای ورود به سیستم روی کلید زیر کلیک کنید.