اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد گاو

گاو. (اِ) ایرانی باستان : گاو ۞ ، پهلوی : گاو ۞ ، کردی : گا ۞ . افغانی : گوا ۞ . اُسِّتی : یگ ۞ ، قوگ ۞ (گاو ماده ). بلوچی : گک ۞ گکس ۞ (گاو، گاو ماده ، گاو نر). وخی : گیو ۞ ، گو ۞ . سریکلی : ژَئو ۞ .شغنی : ژائو ۞ . سنگلچی و منجی . گائو. ۞ یغنوبی ، گوا ۞ . (اساس اشتقاق اللغة ص 888) (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). جانوری است از خانواده ٔتهی شاخان از راسته ٔ نشخوارکنندگان ، که در آرواره ٔ بالا فاقد دندانهای پیشین است و دندان نیش نیز ندارد. در هر آرواره دارای 6 آسیاست شاخ گاو دائمی است : اجله ؛ گاو بی شاخ ، گاو کوهی . (منتهی الارب ). ارخی ؛ گاو نرجوان . (منتهی الارب ). اَطوم ؛ گاو. عین ؛ گاو وحشی . اعین ؛ گاو دشتی نر. ثور اغصن ؛ گاوی که در دنب او سپیدی باشد. ام ّ خَنور (خِنور)؛ گاو. بقر؛ گاو نر. بقرة؛ گاو ماده . بقرة تبعی ؛ ماده گاو گشن خواه . تلوع ؛ سر برآوردن گاو از جای باش خود. ثور؛ گاو نر. ثوره ؛ گاو ماده . جلمد؛ گاو. جوار؛ بانگ گاو. جوارالکنس ؛ گاوان وحشی . خزومه ؛ ماده گاو یا ماده گاو کلانسال خردقامت . جندع ؛گاو دوساله . خنتة؛ گاو کلانسال سطبر. خُنس ؛ گاو. ذب ؛گاو دشتی . رمّاثة؛ ماده گاو وحشی . رکس ؛ گاوی که در مرکز خرمن بندند. سن ؛ گاو دشتی . سنّم . ماده گاو. شاة؛گاو وحشی و گاو نر وحشی . مشیب ؛ گاو دشتی و گاو جوان . طائف ؛ گاو نر که نزدیک طرف خرمن باشد. طاحن ؛ گاو که در مرکز خرمن بندند وقت کوفتن خرمن . طُغّ طغیا؛ گاو نر. عُنقود؛ گاونر. عجوز. گاونر؛ گاو ماده . عینا؛ گاو ماده ٔ وحشی . عین ؛ گاو ماده ٔ وحشی . عوان ؛ گاو ماده که بعد شکم نخستین بچه آورد. علجوم ؛ گاو نر کهنسال . علهب ؛ گاو وحشی . عوهق ؛ گاو نر سیاه . غضب ؛ گاو نر. غیطلة؛ ماده گاو شیردار. (منتهی الارب ). فروض ؛ گاو پیر. (تاج المصادر بیهقی ). قناة؛ گاو یا گاو کشت . فرضت البقرة؛ کلانسال گردید گاو. فارض ؛ گاو پیر. (دهار). قرهب ؛ گاو کلانسال یا گاو کلانسال سطبر و شگرف اندام . لای ؛ گاو نر دشتی . مُهملج ؛ گاوخوار و منقاد. مُعین ؛ گاونر سیاه ما بین پیشانی و گشن گاو که به ترکی بوقا نامندش و گشنی از گاو. نعاج الرمل ؛ گاو. (تاج العروس ).ناشظ؛ گاو نر دشتی که از جایی بجایی رود. نِمش ، نَمش ؛ خجکهای سپید و سیاه یا نقطه های پوست گاو. نشم ؛ گاو که در آن خجکهای سپید و سیاه باشد. نخة و نُخة؛ گاو کار کشت . هبرج ؛ گاو نر. هادی ؛ گاوی که در مرکز خرمن بندند او را وقت خرمن کوبی . هنبر؛ گاو نر. (منتهی الارب ). ابوالذیال ، ابومزاحم ، ابوذرعه ، ابوعجل ، ابوفرقد ۞ . (المرصع) :
ندانستی تو ای خر غمرکیج لاک پالانی (؟)
که با خرسگ برناید سروزن گاوترخانی ۞ .

ابوالعباس .


۞
مجلس و مرکب و شمشیر چه داند همی آنک
سر و کارش همه با گاو و زمین است و گراز.

عماره .


تنگ شد عالم بر او از بهر گاو
شور شور اندرفکند و کاو کاو.

رودکی .


گاو مسکین ز کید دمنه چه دید
وز بد زاغ بوم را چه رسید.

رودکی .


یکی آلوده کش باشد که شهری را بیالاید
چو از گاوان یکی باشد که گاوان را کند ریخن .

رودکی .


یکی گاو پرمایه خواهد بدن
جهانجوی را دایه خواهد بدن .

فردوسی .


کنون تا بدوشم من از گاو شیر
تو این کار هر کاره آسان مگیر.

فردوسی .


هنرپرور و راد و بخشنده گنج
از این تخمه [ ساسانیان ] هرگز نبد کس به رنج
نهادند بر دشمنان باژ و ساو
بداندیشگان بارکش همچوگاو.

فردوسی .


همه لشکر طوس بااین سپاه
چو گاو سپید است و موی سیاه .

فردوسی .


همان گاو دوشا به فرمان بری
همان تازی اسب رمنده فری .

فردوسی .


چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ
چو شاخ گاو درختان او تهی از بار ۞ .

فرخی .


گاو لاغر به زاغه اندرکرد
توده ٔ زر به کاغد اندرکرد.

؟ (از لغت فرس اسدی ).


نرو ماده گاوان ابر یکدگر
به گشنی کرشمه کن و جلوه گر.

اسدی (گرشاسب نامه ).


گاو را دارند باور در خدایی عامیان
نوح را باور ندارند از پی پیغمبری .

سنایی .


گر چو تیغ آفتاب آن تیغ بر کوهی زنی
کوه تا کوهان گاوان زخم را نبود حجاب .

سوزنی .


ترف عدو ترش نشود ز آنکه بخت او
گاوی است نیک شیر ولیکن لگدزن است .

انوری .


گاو را چون خدا ببانگ آرد
عمل دست سامری منگر.

خاقانی .


آن گاو خراس بین همه سال
کو چرخ زند نه وجد و نه حال .

خاقانی .


چو آن گاوی که از وی شیر خیزد
لگد در شیر کوبد تا بریزد.

نظامی .


چو آن گاوی که از وی شیر خیزد
لگد در شیر کوبد تا بریزد.

نظامی .


شنیده ستی که گاوی در علفزار
بیالاید همه گاوان ده را.

سعدی (گلستان ).


گاو را رنگ از برون و مرد را
از درون جو رنگ سرخ و زرد را.

مولوی .


گر شود پر شاخ همچون خارپشت
شیر خواهد گاو راناچار کشت .

مولوی .


دشمن شکوه شیر ببیند ز صولتت
گر ز آنکه چشم بسته چو گاو خراس نیست .

ابن یمین .


گاو در ایران باستان . یشت نهم موسوم است به درواسپا ۞ و آن را نیز در اوستا گاواش ۞ و در فارسی گوش گویند برای رفع اشتباه باید بگوئیم که گوش بمعنی آلت شنوایی در اوستا گئوش ۞ میباشد. گئوش یا گئو بمعنی گاو و (گااوش ) فرشته ٔ حافظ چارپایان که از آن مشتق شده است بگوش آلت شنوایی مربوط نیست مراد از گوشورو روان نخستین جانور مفید میباشد، کلمه ٔ گاو در اوستا بعلاوه معنی معمولی که امروز در فارسی از آن اراده می شود دارای یک معنی بسیار منبسطی است و به همه ٔ چارپایان مفید اطلاق میگردد. در خود اوستا برای تشخیص به چارپایان خرد مثل میش و بز آنومیه گفته اند و به چارپایان بزرگ مثل شتر و اسب و گاو خر ستؤر (ستور) نام داده اند. هر یک از چارپایان خرد و بزرگ را جداگانه اسمی است بسیار نزدیک به فارسی از آنکه گفتیم کلمه ٔ گاو در اوستا اسم جنس است این معنی از خود کلمه ٔ گوسفند نیز بخوبی برمی آید که امروز برای میش استعمال میکنیم ولی اساساً آن از برای چارپایان خرد وضع شده است از جزء اخیر این کلمه که سفند یا سپند باشد در مقاله امشاسپند صحبت داشتیم و معنی آن مقدس یا پاک و مفید میباشد جزء اولی همان گاو است که دراین جا بهتر شکل اوستایی خود را محفوظ داشته است . وندیداد فرگرد 21 فقره ٔ اول گوید: درود بتو ای گاو مقدس (گئوسپنت ) مقصود همان گاو است نه میش بعدها از گئوسپنت چارپایان کوچک اراده کرده اند و بتدریج در فارسی برای میش تخصیص یافته است از برای میش نر در خود اوستا کلمه ٔ مئش ۞ و از برای میش ماده مئشی استعمال شده است ۞ در لهجه ٔ دری یعنی در زبان مخصوص زرتشتیان ایران هنوز لغت گاو در سر یک رشته از اسامی جانوران دیده می شود از این قبیل است گاومیش و گاو گوزن و گاوگراز و گاو کرگدن و گاو ماهی ۞ و این خود دلیل است کلمه ٔ گاو در زبان اوستا هم اسم جنس بوده است ولی بمعنی منبسطتر از کلمه ٔ بوین ۞ که در زبان فرانسه اسم کلیه ٔچارپایان از جنس گاو می باشد. پس از دانستن این مقدمه اینک ببینم که چرا گاو بخصوصه این همه مورد توجه گردیده و حتی اسم فرشته ٔ حافظ جانوران مفید از کلمه ٔ گاو مشتق شده است و دلیلش بسیار واضح است برای آنکه در میان چارپایان گاو مفیدتر از همه است هر آن فوایدی که امروز از گاو داریم در قدیم هم داشته اند چون شیر و روغن و پنیر که اساس تغذیه ٔ اقوام قدیم بوده همه از گاو است ناگزیر آن را مورد نوازش و شفقت ساخت ، هنوز پارسیان ذبح گاو را ناروا و گوشت آن را بخود ناگوار میدانند چنانکه از خوردن خروسی که سحرگاهان بانگ زند و مردم را از پی ستایش خدای و کار و کوشش میخواند امتناع دارند. گاو نر یا ورزاو که در عمل زراعت وشخم و شیار کردن یاور بسیار گرانبهایی بوده است غالباً در خود گاتها از قربانی گاو در مراسم مذهبی منع و پروراندن آن ها برای زراعت توصیه شده است ۞ و بعلاوه از پی گاوزه کمان میساخته اند و پوست آن چرم مثل امروز مورد استعمال داشته است .گردونه و بارکشی نیز با این جانور بوده است . این مسئله نیز از مهریشت فقره ٔ 38 بخوبی برمی آید چه در اینجا از گردونه ای که با ورزاو کشیده می شود صحبت رفته است ممد بر آن فردوسی نیز گوید:
ز گاوان گردونکشان چل هزار
همیراند پیش اندرون شهریار ۞ .
نظر به این فواید ابداً شگفت آمیز نیست که گاو در آئین مزدیسنا معزز باشد و از فرشته ٔ نگهبان آن غالباً امداد خواسته شود. در چندین جای گاتها از فرشته ٔ گوشورون یاروان نخستین ستور که برای حفاظت چارپایان نیک گماشته شده یاد گردیده است ۞ . در سایر قسمتهای اوستا نیز به کالبد و روان این فرشته درود فرستاده میشود ۞ نگهبانی روز چهاردهم ماه با این فرشته است و به گوش روز موسوم است ، به قول ابوریحان بیرونی گوش روز در دی ماه جشنی است موسوم به سیرسور در این روزسیر و شراب خورند و از برای دفع شر شیاطین سبزیهای مخصوصی با گوشت پزند ۞ در فرهنگها نیز جشن سیرسور ضبط است . فرشته نگهبان چارپایان گهی گوش خوانده میشود و گهی درواسپا، بی شک از این دو کلمه یک فرشته اراده شده است در دو سی روزه کوچک و بزرگ فقره ٔ 14 نیز این هر دو لغت با هم ذکر گردیده است ، کلمه درواسپا مرکب است از دو جزء درو و اَسپ معنی جزء اخیر معلوم است جزء اول در اوستا دروَ ۞ و در فرس دُور وُوَ بمعنی عاقبت و صحت و تندرستی میباشد همین کلمه است که امروز در فارسی دُرست گوئیم بنابراین درواسپا یعنی درست دارنده ٔ اسپ بی شک در اینجا هم از کلمه ٔ اسب اسم جنس اراده گردیده و از آن مطلق ستوران مقصود میباشد و در آغاز یشت نهم نیز درواسپا سالم نگهدارنده ٔ چارپایان خرد وبزرگ نامیده شده است از آنکه اسب هم برای تعیین اسم فرشته ٔ موکل چارپایان تخصیص یافته برای این است که اسب پس از گاو مفیدترین ستور است بخصوصه در نزد ایرانیان دلیر و رزم آزما که از برای نبرد و چنگ بغایت محتاج آن بوده اند و بعلاوه اسب و گردونه هر دو علامت شرافت بوده است بسا از اسامی خاص ایرانیان قدیم مثل لهراسب و گشتاسب و جاماسب و گرشاسب و یوروشسب و هجتسب وغیره با کلمه ٔ اسب ترکیب یافته است در هر جایی که درواسپا ذکر شده آن را به دارنده ٔ اسبهای زین شده و گردونهای تندرو و چرخهای خروشنده متصف کرده اند دلیران و ناموران در نماز و ستایش از او اسبهای قوی پیکر و سالم استغاثه میکنند حتی اسب خورشید که ذکرش گذشت ازاو است در گوش یا درواسپ یشت هفت تن از نامداران از فرشته ٔ مذکور برای غلبه کردن به هماوردان خویش یا برای موفق شدن به امری بدو نماز برده یاری درخواست میکنند: نخست هوشنگ پیشدادی ، دوم جمشید، سوم فریدون ، چهارم هوم ، پنجم خسرو، ششم زرتشت ، هفتم کی گشتاسب این نامداران همانهایی هستند که در آبان یشت از اردویسور ناهید تمنای رستگاری نمودند و هریک را شرح دادیم و بعد هم آن ها را بهمین ترتیبی که در گوش یشت ملاحظه میکنیم در ارت یشت هم خواهیم دید مگر آنکه در آبان یشت از هوم اسمی برده نشده است ولی در طی مقاله ٔ افراسیاب صفحه ٔ 210 از او صحبت داشتیم . (یشتهای پورداود ج 1 ازصص 372 - 375).
- آهن گاو . به گاوآهن رجوع شود.
- بخت گاو یا گاو بخت ؛ بلندبخت . خوش اقبال .
- برزه گاو . ورزاو.
- پای در میان داشتن گاو ؛ کنایه از دخالت کردن نادان است :
انوری آخر نمیدانی چه میگویی خموش
گاو پای اندر میان دارد مران خر در خلاب .

انوری


- پیکرگاو ؛ قوی هیکل ، تنومند، بلندبالا.
- جفت گاو . به گاو جفت رجوع شود.
- رخت بر گاو نهادن ؛ رفتن :
شد چو شیر خدای حرزنویس
رخت بر گاو برنهدابلیس .

سنائی .


چرخ بیند چو بازوی چیرش
رخت بر گاو برنهد شیرش .

سنائی .


رجوع به گاو در خرمن کردن شود.
- ریش گاو . به گاوریش رجوع شود.
- زین بر گاو بستن ؛ رحلت کردن . بشدن . نظیر رخت بر گاو نهادن . و لباده بر گاو نهادن . و رخت بر خر نهادن .
- سپرگاو، گاو سپرین ؛ سپر او همچون گاو است .
- شترگاو ؛ غژگاو، نره گاو.
- گاو از خرمن بیرون کردن ؛ رفع مزاحمت کردن :
ای دل بهوای ارمن ار من باشم
خالی نکنم ز دل حزن زن باشم
ای چرخ اگر بحیله بیرون نکنم
گاو تو از آن خرمن ، خر من باشم .

طغرل سلجوقی .


- گاو بر زین نهادن ؛رحلت کردن :
شب ماه خرمن میکند ای روز زین بر گاو نه
بنگر که راه کهکشان از سنبله پرکاه شد.

سوزنی .


نظیر لباده بر گاو نهادن .
- گاو بی شاخ و دم ؛ نهایت نادان .
- گاو بی ذنب ؛ گاو بی شاخ و دم ، نهایت نادان . شخص به غایت احمق و جاهل :
چون زو حذرت کردن باید همی نخست
دجال را ببین بحق ای گاو بی ذنب .

ناصرخسرو.


رجوع به همین شود.
- گاو پیشانی سفید ؛ سخت مشهور،آنکه همه کس و در همه جا او را شناسند ۞ .
- گاو در خرمن کسی یا چیزی کردن ، افکندن ، راندن ؛ ایجاد مزاحمت برای ... کردن . اشکال تراشی کردن ... :
بیهده خر در خلاب قصه ٔ من رانده ای
کافرم گر نفکنم گاو هجا در خرمنت .

انوری .


گاو را چون دشمن من میکند
جمله را در خرمن من میکند.

عطار.


هر خری در خرمنش میکرد گاو
کشته را هرگز سگان ندهند داو.

عطار.


خوبکاران او چو کشت کنند
گاو در خرمن بهشت کنند.

اوحدی .


- گاو شیرده کسی بودن . رجوع به گاو دوشا شود.
- گاو کردن زمین ؛ شخم زدن و شیار کردن زمین را: شدیار؛ زمین گاو کرده . در لغت فرس اسدی چ اقبال ص 155 این لغت را کارکرده ضبط نموده است . (از لغت فرس اسدی ).
- گاو نر دوشیدن ؛ کاری بیهوده کردن :
آنانکه به کار عقل درمیکوشند
هیهات که جمله گاو نر میدوشند.

خیام .


- گاو نه من شیر ؛ کنایه از کسی که نیکی های کرده ٔ خویش را به بدی ختم کند. آنکه احسان خود را در آخر با ایذایی تباه کند.
- گاو و خر را به یک چوب راندن ؛ همه را به یک چشم نگاه کردن .
- امثال :
گاو از خواربار دور : (امثال و حکم دهخدا)؛ اشاره است بدین بیت :
من خود عزیز بار نیم خوار بارگیر
آخر نه گاو به بود از خواربار دور.

صدرالشریعه برهان الاسلام .


رجوع به گاو از کفه دور شود.
گاو از کفه دور . کفه ، خوشه های گندم و جو است که در خرمن بار اول کوفته نشده باشد. مولوی میفرماید :
قصه گفت آن شاه را و فلسفه
تا برآمد عشر خرمن از کفه .
نظیر؛ دست خرکوتاه .
گاو باشد دلیل سال فراخ .

سنائی .


تعبیر رویای گاو فراخی سال است .
گاو به چرم اندر بودن ، پایان کار آشکار نبودن :
هنوز از بدی تا چه آیدت پیش
به چرم اندر است این زمان گاومیش .

فردوسی .


کنون گاو ما را به چرم اندر است
که پاداش و بادافره دیگر است .

فردوسی .


به چرم اندر است گاو اسفندیار
ندانم چه پیش آورد روزگار.

فردوسی .


ز جنگ آشتی بیگمان بهتر است
نگه کن که گاوت به چرم اندر است .

فردوسی .


سپهدار توران از آن بدتر است
کنون گاوبیشه به چرم اندر است .

فردوسی .


هنوزم گاو به چرم اندر است . رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.
نظیر: روزی در این جنةالمأوی مقر و مثوی سازیم تا این درشت و نرم از پوست و چرم چگونه بیرون آید. (مقامات حمیدی ). رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.
گاو بکش ؛ گنجشک هزارش یک من است :
گرت پیه باید بکش گاو دیه
که گنجشک را در شکم نیست پیه .

مرحوم ادیب .


ماالذباب و مامرقته . پیه اندر شکم بنجشک نباشد اندر شکم گاو گرد آید. (یعقوب بن لیث از تاریخ سیستان ).
گوشت را از بغل گاو برند .
گاو حاج میرزا آقاسی ؛ کسی را که بی خبر و سرزده به همه جا وارد میشود، به این گاو تشبیه کنند. رجوع به گوساله ٔ حاجی میرزا آقاسی شود.
گاو خوش علف ؛ آنکه هیچ خوردنی را مکروه ندارد. که هر چه سد جوع کند خورد و در خوبی و لذیذی آن نظر و اصراری نورزد :
هرچه بر سفره ز خوان تو نهند
هرچه در کام و دهان تو نهند
بخوری خواه گزر خواه صفی (؟)
گاو و خر نیست بدین خوش علفی .

جامی .


گاو طوس . در قدیم مثلی سایر بوده است و از آن بلاهت مردم طوس را میخواسته اند و مشهور است که وقتی هارون الرشید بدانجا رسید مردم طوس گفتند مکه را بشهر ما فرست تا زیارت او کنیم . ابن هبادشاعر در هجو خواجه نظام الملک طوسی اشاره به همین مثل کرده میگوید: فالدهر کالدولاب لیس یدور الابالبقر. ووقتی یکی از وزرا به گمان عدم التفات خواجه چند طاقیه صوف اختلاس کرده بوده نظام الملک در مخاطبه ٔ او اشاره بمثل گاو طوس کرده گوید:
از سربنه این نخوت کاووسی را
بگذار بجبرئیل طاوسی را
اکنون همه صوفیان فردوسی را
بازآر و دگر گاو مخوان طوسی را - انتهی .
و در شرح حال خواجه نصیرالدین طوسی آمده است : که او در مدت بیست سال کتابی تصنیف کرد در مدح اهل بیت پیغمبر صلوات اﷲ علیه پس آن کتاب به بغداد برد که بنظر خلیفه ٔ عباسی رساند زمانی رسید که خلیفه با ابن حاجب در میان شط بغداد بتفرج و تماشا اشتغال داشتند محقق طوسی کتاب را نزد خلیفه گذاشت خلیفه آن را به ابن حاجب داد چون نظر ابن ناصبی بمدایح آل اطهار پیغمبر صلوات اﷲ علیهم افتاد آن کتاب را به آب انداخت و گفت اعجبنی تلمه . یعنی خوش آمد مرا از بالا آمدن آب در وقتی که این کتاب را به آب انداختم پس از آنکه از آب بیرون آمدند محقق طوسی را طلبیدند ابن حاجب گفت آخوند اهل کجایی گفت از اهل طوسم . ابن حاجب گفت شاخ تو کجاست . خواجه گفت شاخ من در طوس است میروم و آن را می آورم خواجه با نهایت ملال خاطر روی به دیار خویش نهاد. چون هلاکو خلیفه را کشت خواجه کس فرستاد ابن حاجب را حاضر ساختند و نزد سلطان و خواجه بردند در پیش روی ایشان بایستادخواجه به ابن حاجب خطاب کرد که من با تو گفته بودم که من از گاوان طوسم و شاخ خود را می آورم اکنون شاخ من این پادشاه است . (نقل به اختصار از قصص العلماء از امثال و حکم دهخدا). و ظاهراً این قصه اساسی ندارد.
گاو علی دوستی . رجوع به گاو حاج میرزا آقاسی شود.
گاو که پیر شد گوساله اش عزیر میشود .
گاو لوزینه چه داند؛ چون ، خر چه داند قیمت نقل و نبات .
گاوش زائیده است ؛ بخت بدو رو آورده :
به هندوستان پیری از خر فتاد
پدرمرده ای را به چین گاوزاد.

نظامی .


و امروز این تعبیر بمعنی توجه خرج یا ضرری متداول است .
گاوش نلیسیده است . (هنوز... تجربه ندارد) :
رفته است خریهاش ز حد گوساله
چندی بگذار تا بلیسد گاوش .

ظهوری .


نظیر سیلی روزگار نخورده .
گاومان دو گوساله زائیده است .
رجوع به گاوش زائیده شود.
گاومان زائیده . رجوع به گاوش زائیده است شود.
گاوم است و آبم است نوبت آسیابم است ؛ نظیر گاوم میزاید آبم می آید زنم هم دردش است . رجوع به آبم است و گابم است شود.
گاو نر را هزار جریب بتخمش . یا (بگندش )؛ مردی زورمند است .
گاو که به لیسه نرود نمک نخورد . (لیسه جایی است که بر آن نمک نهند لیسیدن دواب را).
|| صراحی و ظرفی را گویند که بصورت گاو سازند. (برهان ) :
آن لعل لعاب از دهن گاو فرو ریز
تا مرغ صراحی کندت نغزنوایی . ۞

خاقانی .


|| مسافت سه گروه زمین را نیز گفته اند و هر گروهی سه هزار گز و بعضی گویند چهار هزار گز است پس گاوی نه هزار گز و بقول بعضی دوازده هزار گز راه باشد. (برهان ). || (ص ) مجازاً سخت نادان و بسیارخوار و احمق و خر میباشد :
که گوساله هر چند مه گاوتر.

اسدی .


زو گاوتر ندیدم و نشنیدم آدمی
در دولتش عجب غلطی کرده روزگار.

فخرالدین اسعد گرگانی .


|| (اِ) در لغت نامه ٔ اسدی یکبار در کلمه ٔ چغان و بار دیگر در کلمه ٔ فوب بیت ذیل را شاهد آورده است ، اگر تصحیفی در کلمه نشده باشد ظاهراً گاو بمعنی گوه و گه آمده است :
همی فوب کردند گاوان مر او را
که گاو چغانی بریش چغانی .

خطیری .


|| در نوعی بازی سنگ بزرگ تر: گاو گوساله یا فنگلی ؟ در گلپایگان این بازی را گاو گوساله پنیر گویند. || پهلوان گرد و مبارز و دلیر و به این معنی به حذف الف هم هست . (برهان ). گو :
بیامد بمیدان یکی گاوگور
که افزون بد او را ز صد گاو زور.

؟ (از لغت نامه ٔ اسدی ).


|| مهتر. محتشم . بزرگ :
کردم روان و دل را بر جان او نگهبان
همواره گردش اندر گردان بوند و گاوان . ۞

دقیقی (از فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ).


|| نام برجی است در آسمان که شبیه به گاو کرده اند. (آنندراج ) (انجمن آرا) :
چو خورشید برزد سر از پشت گاو
برآمد ز هامون خروش چکاو ۞ .

فردوسی .


جهانی بشاهی سراسرمراست
سر گاو تا برج ماهی مراست .

فردوسی .


ز گاو و کژدم و خرچنگ و ماهی
نیاید کار کردن زین نکوتر.

ناصرخسرو.


نهاد بزرگ ونوای چکاو
ز ایوان برآمد به خرچنگ و گاو.

(از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).


گاوی است در آسمان و نامش ۞ پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت گشای ای ۞ اهل یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین .

(منسوب به خیام ).


رجوع به گاو پروین شود.
|| کنایه از زن است . (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی مؤلف ). || گاهی مراد گاوی است که در اساطیر زمین بر پشت او است و او بر پشت ماهی و ماهی بر آب :
ز زخم سمش گاو ماهی ستوه
بجستن چو برق و به هیکل چو کوه .

فردوسی .


گاو ز ماهی فروجهد گه رزمت
گر تو زمین را ز نوک نیزه بخاری .

فرخی .


آنچه ببخشیداگر، گنج نهادی زمین
گشتی تا پشت گاو کنده بروئین کنند.

سوزنی .


عقاب خویش را در پویه پر داد
ز نعلش گاو و ماهی را خبر داد.

نظامی .


مجلسی درباره ٔ آیه ٔ: له ما فی السموات و ما فی الارض و ما بینهما و ماتحت الثری ، (قرآن 6/20). گوید: فان قیل الثری هو السطح الاخر من العالم فلایکون تحته شی ٔ فکیف یکون اﷲ مالک له ، قلنا، الثری هوالتراب فیحتمل ان یکون تحته شی ٔ و هو اما الثور و الحوت او الصخره ، اوالبحر، اوالهوا، علی اختلاف الروایات . (بحار الانوار کتاب المساء و العالم فصل ما فی تحت الارض ).
- گاوان آذربایجان ؛ : اولا لشکر آل مرتضی که باشند شیر مردان فلیسان باشند... نه مشتی ... اموی طبع مروانی رنگ ... چون قماربازان در کنده و... مشبهیان اصفهان و گاوان آذربایجان . (النقص ص 475).
واژه های قبلی و بعدی
  • واژه های قبلی
  • واژه های بعدی
واژه های همانند
107 مورد، زمان جستجو: 0.30 ثانیه
واژهمعنی
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

گاو

گاو. (اِ) از پیمانه ها معادل دوپرثنها (پرسنگ ). (ایران باستان ص 1498).
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

گاو

گاو. (اِخ ) دهی است جزء دهستان کاغذکنان بخش کاغذکنان شهرستان هروآباد، واقع در 23 هزارگزی خاوری آغ کند و 30 هزار و پانصدگزی شوسه ٔ هروآباد ب...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

گاو

گاو. (اِخ ) ۞ نامی است که در جبال برانس (پیرنه ) بچندین مسیل داده شده است . از آن جمله : گاودُوپُو است که در مِن پِردو تشکیل و بشکل آب...
اجازه ویرایش برای همه اعضا

گاو و گوچه چرخاب گاوی

چاه چرخ گاوی به لهجهٔ محلی (گاو و گوچه) ، یا «چرخاب» ، وسیله‌ای برای آب‌کِشی از آبِ جاری یا چاهِ آب. این وسیله با جریان آب یا نیروی حیوان یا انسان می‌...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

گاوو

گاوو. (اِ) گاو کوهی . (برهان ) (آنندراج ) (مخزن الادویه ). گوزن . گاووی ماه . گوزن ماده .
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

گاو نر

گاو نر. [ وِ ن َ ] (اِ) ۞ ورزاو. ورزو. گاو ورزه . درازدنبال . ابوذیال . ابومزاحم : ثور؛ گاو نر. قینس ؛ گاو نر. هبرقی ؛ گاو نر دشتی . لهاق ؛ گاو نر سپ...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

گاو زر

گاو زر. [ وِ زَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) ۞ صراحی و ظرفی است که از طلا به هیأت گاو ساخته باشند. (برهان ). ظرفی که بصورت گاو از زر سازند...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

گاو زور

گاو زور. (اِ مرکب ) زور گاو. قوت گاو : دشمن به گاو زور نخیزاندم ولی چون باد دوست خیزد، برگ خزان منم . مسیح کاشی (از آنندراج ).دلاور بسرپنجه ...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

گاو رزه

گاو رزه . [ وَ زَ / زِ ] (اِ مرکب ) گاو یوغ دار که بدان شیار کنند. (ناظم الاطباء). ورزه گاو. گاو کار. گاوی که با آن تخم کارند.
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

گاو سرو

گاو سرو. [ س ُ ] (اِ مرکب ) شاخ گاو. رجوع به سرو شود.
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ... »
۱۰۷ مورد، صفحه ۱ از ۱۱
نظرهای کاربران

تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید