خشک
نویسه گردانی:
ḴŠK
خشک . [ خ ُ ] (اِخ ) نام لقب اسحاق بن عبداﷲ نیشابوری است . (از منتهی الارب ).
واژه های همانند
۱۴۸ مورد، زمان جستجو: ۰.۲۷ ثانیه
خشک مزاج . [ خ ُ م ِ ] (ص مرکب )سودائی مزاج . تندخو. سبک سر. (یادداشت بخط مؤلف ).
خشک مغزی . [ خ ُ م َ ] (حامص مرکب ) تندخویی . دیوانه وشی . کله خشکی : ترمزاجی مگرد در سقلاب خشک مغزی مپوی در تاتار. ۞ سنائی .
خشک ریزه . [ خ ُ زَ / زِ ] (اِ مرکب ) حصف . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رجوع به خشک رنده شود.
خشک و تر. [ خ ُ ک ُ ت َ ] (ترکیب عطفی ، ص مرکب ، اِ مرکب ) نیک و بد. (شرفنامه ٔ منیری ). دو چیز ضد را گویند چون نیک و بد و قلیل و کثیر : همتم ...
سرد و خشک . [ س َ دُ خ ُ ] (ترکیب عطفی ، ص مرکب ) (اصطلاح پزشکی قدیم ) چیزی را که در وی مایه ٔ خاکی بیشتر باشد گویند سرد و خشک است . (ذخیره ٔ...
آفتاب خشک. [ خُ. ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب). کشمش و میوه و چیزیی را گویند که نه با حرارت و دستگاه بلکه با نور طبیعی آفتاب خشک شده باشد. مقابل سایه خشک/سا...
خشک عبارت . [ خ ُ ع ِ رَ ] (ص مرکب ) کنایه از کسی که از کلام او نفع نتوان برداشت . (آنندراج ) : خشک عبارت چو سموم تموزسردمعانی چو دم مهرگان ...
خشک طبیعت . [ خ ُ طَ ع َ ] (ص مرکب ) سختگیر. رجل مجعار؛ مرد بسیارخشک طبیعت . (منتهی الارب ).
خشک گیاه . [ خ ُ ] (اِ مرکب ) گیاهی است که مرده . گیاه خشک . گیاه از بین رفته : هائجه ؛ زمین خشک گیاه یا زردگیاه . (منتهی الارب ). اهاجه ؛ خ...
خشک گشتن . [ خ ُ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) بی حرکت ماندن چنانکه در فالج یا در مرگ . (یادداشت بخط مؤلف ) : دم سگ بینی ابا تیفوز سگ خشک گشته کش ...