اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

یاره

یاره . [ رَ / رِ ] (اِ) یارا. توانایی . قوت . قدرت . (برهان ). یارا. (رشیدی ) (آنندراج ). توان . تاب . (صحاح الفرس ) :
بدو [ طوس ]گفت گودرز باز آر هوش
سخن بشنو و پهن بگشای گوش ...
نیای من آهنگر کاوه بود
که با فر و برز و ابا یاره ۞ بود.

فردوسی .


ابا آنکه از مرگ خود چاره نیست
ره خواهش و پرسش و یاره نیست .

فردوسی .


زبان و خرد بود و رای درست
بتن نیز یاره ز یزدان بجست .

فردوسی .


جز زُهره کرا زَهره که بوسد پایت
جز یاره کرا یاره که گیرد دستت ۞ ؟

مهستی (از رشیدی ).


۞
لطفت به کرم چاره ٔ بیچاره کند
عدلت ستم از زمانه آواره کند
در گلشن عدل تو صبارا نبود
آن یاره که پیراهن گل پاره کند.

(از جهانگیری ).


واژه های قبلی و بعدی
واژه های همانند
۱۲ مورد، زمان جستجو: ۰.۱۷ ثانیه
یاره . [ رَ / رِ ] (اِ) دست برنجن را گویند و آن حلقه ای باشد از طلا و نقره و غیر آن که بیشتر زنان در دست کنند و یارق معرب آن است و به عرب...
یاره . [ رَ / رِ ] (اِ) مُرکبی باشد از ادویه ٔ ملینه که اطبا بجهت مسهل سازند و معرب آن یارج است و مشهور به ایارج بود. (برهان ). ترکیبی است...
یاره . [ رَ / رِ ] (اِ) یارک . جفت . زهدان . مشیمه . جنین و رجوع به یارک شود.
برگرفته از واژه اوستایی "ایاره" به معنای عصر و شامگاه میباشد.این واژه "یاره" هم اکنون در زبان کردی به کار میرود.
گل یاره . [ گ ُ رَ / رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سوسن بخش ایذه ٔ شهرستان اهواز که در 36هزارگزی شمال ایذه واقع شده است . هوای آن معتدل ...
یاره گر. [ رَ/ رِ گ َ ] (ص مرکب ) یارقی . (دهار). سازنده ٔ یاره .
یاره گله . [ رِ گ ُ ل ِ] (اِخ ) دهی است از بخش کلیائی شهرستان کرمانشاهان ،با 335 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
یاره تاشی . [ رَ / رِ ] (ترکی ، اِ مرکب ) حجرالعاج . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). و رجوع به حجرالعاج و حجر اعرابی شود.
ساری یاره . [ رَ / رِ ] (ترکی ، اِ مرکب ) زردزخم ۞ . زرده قوبا. ادرفن .
صفحه ۱ از ۲ ۲
نظرهای کاربران
تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید