اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد هره

هره . [ هَُرْ رَ ] (اِ) سوراخ کون . (برهان ). مقعد و نشستنگاه . (برهان ). کون باشد. (اسدی ) :
کوهش بسان هره درآورده سر بهم
دشتش بسان شله نهاده زهار باز.

روحی ولوالجی .


مرا که سال به هفتاد و شش رسیدو رمید
دلم ز شله ٔ صابوته وز هره ٔ تاز.

قریع.


هره ٔ نرم پیش من بنهاد
هم بسان یکی تل مسکه .

حکاک .


کنم من هره را جلوه ، نکوهم شله را زیرا
که هره درخور جلوه ست و شله درخور جله .

عسجدی .


|| گیاهی است که در میان گندم وجو روید و غوزه ای دارد کنگره دار مانند غوزه ٔ خشخاش و در اندرون آن چند دانه می باشد. (برهان ). هربنگ . رجوع به هربنگ شود.
واژه های قبلی و بعدی
  • واژه های قبلی
  • واژه های بعدی
واژه های همانند
56 مورد، زمان جستجو: 0.17 ثانیه
واژهمعنی
اجازه ویرایش برای همه اعضا

هره

هلهله ، تعریف و تمجید ، شادی کردن
اجازه ویرایش برای همه اعضا

هره

به کسر ه و ر. کندوی عسل به گویش کازرونی(ع.ش)
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

هره دشت

هره دشت . [ هََ رَ دَ ] (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی طوالش که دارای 3726 تن سکنه است . از رود هره دشت مشروب میشود و محصول عمده اش برنج ، غ...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

هره سنگ

هره سنگ . [ هََ رَ س َ ] (اِخ ) هرسنگ که دهی بوده است در مازندران . رجوع به هرسنگ شود.
اجازه ویرایش برای همه اعضا

هره ی پله

این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

لیسار و هره دشت

لیسارو هره دشت . [ رُ هََ رِ دَ ] (اِخ ) نام یکی ازدهستانهای بخش مرکزی شهرستان طوالش و هم نام دو آبادی بدانجا. این دهستان بین هشتپر و خطب...
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

هرة

هرة. [ هَِرْرَ ] (ع اِ) مؤنث هِرّ. ج ، هِرَر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). گربه ٔ ماده . (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به هر و هرر شود.
اجازه ویرایش برای همه اعضا

هُره

این واژه به تازگی اضافه شده است و هنوز هیچ کسی برای آن معنی ننوشته است. برای اینکه برای این واژه معنی بنویسید اینجا کلیک کنید.
اجازه ویرایش برای همه اعضا

حره

شهرکی است در میان کوه؛ سردسیر؛ با هوای درست و نعمت بسیار. (حدودالعالم ص 135)
اجازه ویرایش برای هیچ گروهی وجود ندارد

حرح

حرح . [ ح ِ ] (ع اِ) حِرّ. شرم زن . (دهار). ج ، احراح .
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ... »
۵۶ مورد، صفحه ۱ از ۶
نظرهای کاربران

تعداد کاراکتر باقیمانده: 1000
نظر خود را وارد کنید