ابوطاهر
نویسه گردانی:
ʼBWṬAHR
ابوطاهر. [ اَ هَِ ] (اِخ )موفق الدین احمدبن عباس واسطی معروف به ابن برخش . یکی از فضلاء اطباء از مردم واسط و ابن ابی اصیبعه گوید:کتابی به خط و تألیف او دیدم که بر غزارت فضل و کمال رزانت عقل وی دلالت میکرد و شهرت وی به زمان المسترشد عباسی بود و گویند فائده ٔ استعمال مازریون را دراستسقاء بار اوّل او پیدا کرد و از اشعار او است :
و ناولنی من کفه مثل خصره
و مثل محب ذاب من طول هجره
و قال خلالی قلت کل حمیدة
سوی قتل صَب حارفیک باسره .
رجوع به نامه ٔ دانشوران ج 1 ص 193 شود.
واژه های همانند
۷۱ مورد، زمان جستجو: ۱.۵۰ ثانیه
ابوطاهر. [ اَ هَِ ] (اِخ ) الطیب بن محمد. رجوع به طیّب ... شود.
ابوطاهر. [ اَ هَِ ] (اِخ )عبدالقاهربن طاهر بغدادی . رجوع به عبدالقادر شود.
ابوطاهر. [ اَ هَِ ] (اِخ ) عبداﷲبن احمد التبانی . رجوع به عبداﷲ... شود.
ابوطاهر. [ اَ هَِ ] (اِخ ) عبدالواحدبن عمربن محمدبن ابی هاشم البزّار از مردم بغداد. او از ابی بکربن مجاهد و علی ابی العباس احمدبن سهل الاشنا...
ابوطاهر. [ اَ هَِ ] (اِخ ) قزوینی . او راست : شارح القفول . (کشف الظنون بنقل از شعرانی ).
ابوطاهر. [ اَ هَِ] (اِخ ) قمّی . رجوع به ابوطاهر شمس الدین ... شود.
ابوطاهر. [ اَ هَِ ](اِخ ) کرخی . او راست : شرح تنبیه ابواسحاق شیرازی .
ابوطاهر. [ اَ هَِ ] (اِخ ) کرد. از مشایخ طریقت صوفیه بمائه ٔ پنجم معاصر شیخ الاسلام احمد جام او با احمد مأنوس و معاشر بود و شیخ جام به او ار...
ابوطاهر. [ اَ هَِ] (اِخ ) محمّدبن احمد فیشی . رجوع به محمد... شود.
ابوطاهر. [ اَ هَِ ] (اِخ ) محمّدبن بقیه .رجوع به ابن بقیه در این لغت نامه و نیز تجارب السلف ص 240 چ طهران شود. و قصیده ٔ رثائیّه ٔ ذیل محم...