حاجی حاجی
نویسه گردانی:
ḤAJY ḤAJY
حاجی حاجی . (اِ مرکب ) پرستو. رجوع به پرستو شود.
واژه های همانند
۸۵ مورد، زمان جستجو: ۰.۳۱ ثانیه
حاجی زائی . (اِخ ) نام یکی از طوائف ناحیه ٔ بمپور بلوچستان است مرکب از 400 خانوار.
حاجی لک لک . [ ل َ ل َ ] (اِ مرکب ) نامی است که عوام به لک لک (لقلق ) دهند. چه غیبت او را چند ماه از سال بحج رفتن او گمان برند.
حاجی محمد اول . [ م ُ ح َم ْ م َ دِ اَوْ وَ ] (اِخ ) دهمین از خانان اوزبک خیوه از سال 965 تا سال 1011 هَ . ق . (طبقات سلاطین اسلام ص 250).
حاجی محمد ثانی . [ م ُ ح َم ْ م َ دِ] (اِخ ) هیجدهمین از خانان اوزبک خیوه پس از عرب محمد ثانی و پیش از یادگار. طبقات سلاطین اسلام ص 250.
حاجی محمد باقر. [ م ُ ح َم ْ م َ ق ِ ] (اِخ ) نام محلی است در شمال غربی میان طاق در حدود نائین .
حاجی قلعه سی . [ ق َ ع َ ] (اِخ ) نام کنونی قصر مجللی است در زمین مسطحی نزدیک قصر شیرین که قلعه ٔ خسروی مشرف بدان است . رجوع به ایران ...
حاجی سیف الدین . [ س َ فُدْ دی ] (اِخ ) (امیر...) یکی از امراء زمان امیر تیمور. وفات 804 هَ . ق . به نیشابور. صاحب حبیب السیر گوید: «امیر تیمور ...
حاجی گرای خان . [ ] (اِخ ) یکی از خانهای قرم ، بیست و یکمین خوانینی که عنوان گرای خان داشتند. او پسر قریم گرای از احفاد سلامت گرای است و ...
علی آل حاجی . [ ع َ ی ِ ل ِ ] (اِخ ) ابن حسن بن علی بن سلیمان بن احمد آل حاجی بلادی . رجوع به علی حاجی شود.
حاجی محمد خسرو. [ م ُ ح َم ْ م َ خ ُ رَ ] (اِخ ) رجوع به حبیب السیر ج 2 ص 219 و 220 شود.