کنف
نویسه گردانی:
KNF
1 - کنف kanaf (شاهدانه ی مصری): این واژه در سغدی کینپه kinapa و کیمبه kimba بوده است؛ در پهلوی شان و در فرانسه chanvre شانور خوانده می شود. دکتر معین آن را تازیات [تازی با پسوند سغدی آت] (معرب) از سریانی: گینپه ginapa؛و اکدی: غوننپو qunnapu دانسته است؛ ولی از آن جایی که در سغدی دو واژه برای آن است و ریسمان سازی در ایران بیش از اعراب پیشینه دارد، این واژه پارسی است. 2 -کنف kanaf (پناه، حمایت) این واژه در عربی هم فعل است به واتای [کردی] (معنی) احاطه کردن، نگهداری کردن، یاری دادن. و هم نام است به واتای کرانه، سایه، سوی، جانب، ناحیه که در فارسی به کار نمی رود.پس گفتن: او را در کنف حمایت خود گرفت، همانگویی (حشو قبیح) است؛ زیراکنف و حمایت یک واتا دارند. (فرهنگ عربی - فارسی لاروس). 3 - کنف kenef این واژه کوتاه شده ی کنفت keneft است به واتای شرمنده - تحقیر شدن. ***فانکو آدینات 09163657861
واژه های همانند
۱۱ مورد، زمان جستجو: ۰.۷۳ ثانیه
کنف . [ ک َ ن َ ] (اِ) ریسمان را گویند که از پوست کتان تابند و آن به غایت محکم و مضبوط می باشد. (برهان ). همان کنب است ... یعنی ریسمان که ...
کنف . [ ک َ ن َ ] (ع اِ) کرانه و جانب و ناحیه و طرف . (برهان ). جانب و کناره . (غیاث ). کرانه و جانب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء...
کنف . [ ک َ ] (ع مص ) دست بر سر پیمانه نهادن وقت پیمودن ، تا بگیرد گندم و جز آن . (منتهی الارب ).دست بر سر پیمانه نهادن کیال وقت پیمودن ت...
کنف . [ ک ُ ن ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ کَنوف و کنیف . (ناظم الاطباء). ج ِ کَنیف . (اقرب الموارد). ج ِ کنیف . مستراحها. مبالها. (فرهنگ فارسی معین ) : ...
کنف . [ک ُ ] (ع اِ) ج ِ کَنوف و کَنیف . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). و رجوع به کُنُف و کَنیف شود.
کنف . [ ک ِ ] (ع اِ) توشه دان شبان که در آن آلات خود را نگاه دارد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || کیسه ...
کنف . [ ک ِ ن ِ ] (ص ) (در تداول عامه ) شرم زده وافسرده . وجهه ٔ خود را از دست داده : «دختر یک باره کنف شد و احساس حقارت شدیدی کرد». (فرهنگ ف...
کنف. الیاف کنف را گویند که همراه خمیر لوله کشی و با عنوان خمیر آب بندی برای جلوگیری از نشتی اتصالات لوله های گالوانیزه و شیر آلات مورد استفاده قرار می...
کنف زار. [ ک َ ن َ ] (اِ مرکب ) محلی که کنف بسیار در آن روید (در گیلان و مازندران معمول است ). (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
گنده کنف . [ گ َ دَ / دِ ک َ ن َ ] (اِ مرکب ) ابوطیلون . بنگ کنف . طوق . گوپنبه . رجوع به ابوطیلون و طوق شود.