رای
نویسه گردانی:
RʼY
ray: این واژه در فرهنگ عربی - فارسی لاروس با دو معنی آمده است: 1 - دیدن. 2 - اندیشه، پندار، دیدگاه، نظر. یعنی آنچه انسان می بیند و به آن معتقد می شود. در فارسی امروز، معنی دوم به کار می رود و با آن واژه ی رایزنی و رایزن نیز ساخته شده است. در پارسی کهن، پارسی باستان، اوستایی، سغدی، پارتی و مانوی رای به معنی دوم دیده نمی شود. در واژه های پهلوی rāy (و نه ray) با این معنی ها آمده است: 1- فروغ، شکوه. 2ـ- کوشش، تلاش، سعی، جهد، فعالیت. 3- رهبری، راهنمایی، فرمانروایی، مُلک. 4 -برای، به علت، به جهت، به سبب. 5 -دارنده، مالک، صاحب، سرور، اقا. 6- جهت، راه، مسیر، سمت. (فرهنگ واژه های پهلوی، بهرام فره وشی). از این رو رای واژه ای عربی است و جمع آن آراء می باشد. همتای پارسی این است: آچیت ācit (اوستایی) ***فانکو آدینات 09163657861
واژه های همانند
۱۰۲ مورد، زمان جستجو: ۱.۳۰ ثانیه
رأی آوردن . [ رَءْی ْ وَ دَ ] (مص مرکب ) رای آوردن . رجوع به ماده ٔ رای آوردن شود. || در اصطلاح انتخابات ، داشتن رأی موافق . نظریه های ...
رأی داشتن . [ رَءْی ْ ت َ ] (مص مرکب ) رای داشتن . رجوع به رای داشتن شود. || در اصطلاح انتخابات ، داشتن عقاید و نظرهای موافق از اشخاص ب...
رأی گرفتن . [ رَءْی ْ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) نظر مردم رادر امری بدست آوردن . اظهار نظر خواستن . طلب اظهار عقیده کردن درباره ٔ کاری . خواستن ...
رای افکندن . [ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تصمیم گرفتن . اراده کردن . آهنگ کردن . مصمم شدن : شه به تأدیب شان چو رای افکندسر هر دو بزیر پای افک...
رای خواستن . [ خوا / خا ت َ ] (مص مرکب ) طلب اظهار نظر. درخواست اظهار عقیده : و با یحیی بگفت و رای خواست یحیی گفت علی مردی جبار و ستمکار...
نکوهیده رای . [ ن ِ دَ / دِ ] (ص مرکب ) آنکه رای او مستحق ملامت و نکوهیدن بود. (آنندراج ). کسی که در مشورت و کنگاش رای و اندیشه ٔ وی پسندی...
رای انداختن . [ اَ ت َ ] (مص مرکب ) رای برانداختن . اظهار عقیده کردن . رجوع به رای برانداختن شود.
رای اوفتادن . [ دَ ] (مص مرکب ) رای افتادن . رای فتادن . رجوع به رای افتادن شود. || صاحب ارمغان آصفی رای افتادن را بمعنی راه افتادن و...
رأی انداختن . [ رَءْی ْ اَ ت َ ] (مص مرکب ) رای انداختن . رجوع بهمین کلمه شود. || انداختن ورقه ٔ رأی در صندوق انتخابات : من برای فلانی ...
من رای مثلی . [ م َ رَآ م ِ ] (ع اِ مرکب ) عصافیر، و آن درختی است که در پارس بسیار است . (منتهی الارب ). رجوع به عصافیر شود.